چشمانت را به چشم من ندوز...
مادر بزرگ درون من
عینک ته استکانیش را کوبیده زمین
مادر بزرگ درون من
دستانش سرد و ترسو
تا ابدم می لرزد
مادر بزرگ درون من
سخت است برایش سوزن نخ کردن...
چشمانت را به چشم من ندوز
می ترسم از درد سوراخ سوراخ شدن سرخ شوند
و باز مجبور باشم گریه را قورت بدهم
و دردی در گلو...
می روی...
و مادربزرگ درون من جان می کند
می روی
وچشمت
آویزان از چشم من
با نخی نازک...
نازک...
چشمانت را به چشم من ندوز!
ماکان
یکشنبه 4 مردادماه سال 1383 ساعت 12:36 ق.ظ
تازگی هم زیاد مینویسی و هم خوب... انگار به هم ربط هم داره این دو تا!
و چشمان تو برکه زلالی است که فرشتگان هر صبحگاه در آن آب تنی می کنند. چشمانت را به چشمهایم بدوز ....
خیلی دوست داشتنی بود ...
سلام
من نمی تونم بخونم ...فونتش بهم ریخته بود
واقعا عالیــــــــــــــــــــــه!
اینقدر خوب هست که راجع بهش چیزی نگم!!!