از وقتی خوابامو توی وبلاگ نوشتم؛خوابام یادم می مونه.
یه جایی مثل یه نمایشگاه. نمایشگاهی که هر چند هنوز دارن احداثش می کنن ولی یه سری بازدید کننده داره. بعضی ها دارن می سازن؛ بعضی ها بازدید می کنن . تقریباً همه ی دوستام تو نمایشگاه هستن... فراز،محمد...و چند نفر دیگه هم یادمه . بعضی هاشون بازدید کننده ان . بعضی ها هم در حال ساخت و ساز.
کل می افته که کسی حاضر نیست من رو بغل کنه. شوخی. شرط می بندیم. برای من مسلمه که شرطو می برم...ولی واقعاً هیچ کس بغلم نمی کنه . با شوخی و خنده. آخرش به کامران رو می آرم. کسی که از بچگی بغلش می کردم. اون جزو آدماییه که در حال ساخت و سازه. دستاشو نشون می ده و می گه که رنگیه. که نمی تونه بغلم کنه...رنگ سفید. شرطو می بازم. از خواب می پرم.
می خواستم اینارو تو پست دیروز بنویسم که دیدم ضایع س آدم تو یه روز سه تا پست کنه.دیشب کامران خونه مون بود...یه عالمه حرف خوب زدیم. درباره ی آدما...تجربه.خیلی جاهاش نزدیک بود گریه م بگیره. خوابمو براش تعریف کرده بودم. وقتی می خواستم برم بخوابم بغلش کردم. گفتم دستت که رنگی نیست؟ خندیدم. گفت حتی اگه رنگی باشه هم بغلت می کنم.
پ ن : تعجب نکنین که به جای نصف شب تو روز آپدیت کردم. کامپیوترم تعمیره. از کافی نت آپدیت کردم... چاکر خودکار آبی هم هستیم.
اول