به قلب تو اعزامم می کنند.

چه قدر بی رحمند...
          و چه قدر رنج می کشم...


کاش کف پاهایم
 درست مثل قلبت صاف بود
و چشمانم
مثل دروغ هایت ضعیف...


دو ماه گذشت...
و من
بیش تر از تمام سال های زندگیم
آموزش دیده ام.

می دانم که مشمولم.
- همه می دانند -
ولی...
تو معافم کن !

عشق
           پشت چراغ قرمز گریه می کند
 
    وقتی که گل را می گیریم
            و به جای یک نگاه محبت آمیز
                               چند اسکناس...

عین خودم احمقی. ابله.


برای این که بهم برسی می دونی باید چی کار کنی؟ باید صبر کنی بمیرم. بعد در زندگی بعدیم به شکل یه مگس بیام روی شنه ت بشینم. بعد تو با دست بزنی لهم کنی. همون کاری که من الان با تو می کنم...


حیف... مثل خودمی... دارم از وِزوِزات خسته می شم...



تو را فراموش نمی کنم.




با تو می شود حرف زد.
با تو می شود سکوت کرد.

تنها با تو می شود حرف زد.
و تنها با تو می شود سکوت کرد.


تو تنها کسی هستی که 
         با او هم می توان حرف زد
               و هم می توان سکوت کرد...



نه...
هیچ وقت...
تو را هیچ وقت نمی شود فراموش کرد...

eight ball





توپ هایم توی سوراخ ها نمی روند
و دست هایم بدجور می لرزند.
از بازی های نوبتی بدم می آید.
توپ هایمان به هم می خورند
و چوب هایمان
درست مثل نگاه هایمان
هیچ گاه با هم تلاقی نمی کنند...


تو تمامش کن.
حالم از هر چه توپ سیاه است به هم می خورد...

شب ها را بیشتر دوست دارم .

برای این که دیگران را بیدار نکنی شاید آرام حرف می زنی
و برای این که سردت است لابد بغلم می کنی
و برای این که تاریک است حتماً فکر می کنم 
                                  تو با دیگران فرق می کنی...

خیلی بیشتر...
شب ها را خیلی بیشتر دوست دارم...

ـ به نظر تو آدم باید احساساتش رو ابراز کنه؟
ـ خب... آره... احساسات واسه ابراز کردنه دیگه...
ـ نه مطمئناً واسه ابراز کردن نیست فقط...
ـ ...
ـ منظورم اینه که... اونی که احساساتش رو ابراز می کنه... بچه نیست؟
ـ نه... اون که اصلاً...
ـ یا مثلاً بقیه رو از خودش دور نمی کنه...
ـ خب... از این نظر... چرا...یعنی...
ـ ببین هر کی رو تحویل می گیری ازت دور می شه... برعکس...
ـ آره... خب اون به خاطر اینه که همه ی دور و بریامون احمقن...
ـ احمق...
ـ آره! ولی آدم باید احساساتش رو ابراز کنه.




شاید. شاید من احمق نبودم. شاید... بعضی وقتا فکر می کنم کاش می تونستم یه شعر قدیمی رو که قبلاً تو وبلاگ نوشته بودم دوباره این جا بنویسم... قضیه ی هندیا...یا رینگ بوکس... انگار وقتی همه ی اونا رو می نوشتم بدون این که خودم بفهمم می دونستم یه روز به این گه خوری می افتم... ولی ... بازم احساساتم رو ابراز می کنم... برای آدم های احمق...حتماً برای آدم های احمق...

آدم هایی که ارزش ندارن. آدم هایی که ارزش ندارن...


یه دوستی از هوگو برام آفلاین روایت کرده که : خوش بخت ترین آدم ها کسی ست که خدارون به او قلبی پر از احساس داده باشد.
ریدم تو این خوشبختی... ریدم دهن اون خدای...

وقتی مشکلاتم زیاد می شه تند تند آپدیت می کنم... هی شعر می گم... می خوام از مشکلاتم کم کنم.می خوام اصلاً آنلاین نشم یه مدت...می خوام فرار کنم از این مزخرفات...ارکات...چت...وبلاگ...آفلاین...آفلاین...آفلاین...فرار کنم از آدم هایی که ارزش ندارن... از آدمهایی که ارزش ندارن...

می خوام زندگی کنم.





پ ن : الان شنبه ساعت ده شبه. آنلاین شدم، آفلاین چک کردم،آفلاین گذاشتم، و الان هم دارم وبلاگ می نویسم. در کل کامنت خودکار آبی رو خیلی پسندیدم. خودم هم که ریییییییییییییییییییییییدم!!!دارم زندگی می کنم  :)

بین من و تو دیواری ست
به طول دیوار چین
و به ارتفاع دوستت دارم هایم.
بشکن سکوتت را .

گوشت را روی زمین بگذار
جلوی پاهایت.
صدای سم اسب های عشق مرا خواهی شنید.
ولی نترس،
اسب ها نرسیده به تو رام می شوند
و جلوی پاهایت روی زمین می افتند...

گوشت را از روی دوستت دارم هایم بر می داری
 و پاهایت را رویشان می گذاری...
می بینی؟
نا خواسته از دیوار بالا رفته ای

آغوش باز می کنم.
می ترسم از سقوط نابهنگامت
سکوت شکستنی ست
و آغوش من
شاید شکستنی تر از ملات بی بهانه ی این دیوار چینی...

 

پرواز می کنی.

من نمی خواستم سیاه باشم. مسنجر سیاهم کرد. تو رو هم آبی کرده... بدون این که بخوای آبی باشی... بدون این که اصلاً  آبی باشی...

رنگ ها توی مسنجر مُهمن. وقتی تو آرشیوم می رم قدیمیاش همه سیاهه. وقتی میام اون وسط مسطا آبی هم میاد توش. بعدش یه مدت خود من هم با فوت آبی می نویسم. شاید دوست دارم آبی باشم... ولی نمی تونم. کم کم هی از آبیا کم می شه تا... به این آخرا که می رسم... همه ش سیاهه. همه ش.




کاش من آبی بودم.

نه!



من از دو چیز تشکیل می شوم:
                                            
                                  تنم،
                                  و حرف هایم...


                             ***


شاید درد بدکاره ها دو چیز باشد
:
آنچه را می دهند هنوز دارند،
و آنچه را می دهند هیچ گاه نمی توانند پس بگیرند...



                             ***



آن گاه که کنار خیابان تو ایستادم
خود فروشی پست بودم
که به جای تنش
حرف هایش را می فروخت...

کاش لا اقل
قبل از این که پاچه ی حرف هایم را بالا بزنم
برایم بوق زده بودی.







پ ن : ویرایش شد.

جیم کری تو یه فیلمی بازی کرده که اسمش هست bruce almighty . تو این فیلم با این که خدا می شه نمی تونه یه کاری کنه که یه آدم دیگه دوسش داشته باشه. دیدینش؟ خیلی خنده داره...هه هه...هه هه هه...

در اتاقم گم می شوم
میان فال های حافظ
و سؤال هایی
که جوابشان را فقط تو می دانی و
بچه فال فروش های محله مان
که دیگر پول دار شده اند...

شب ها خوابم نمی برد
روزها چشم هایم خواب می بینند،
دست هایم لمس و بی حالتند
و پشتم قوز کرده است...
گوش هایم صداهای من در آوردیشان را
در مغزم بزرگ می کنند
و موهایم
نقش عصب هایی را بازی می کنند
که فکر ها را از هوا می گیرند
و در مخم فرو می کنند...

و لب هایم مدام زمزمه می کنند
                        که چقدر عشق تو خوب است
                              چقدر عشق تو خوب است...

یک انار روی تاقچه اتاقم هست

               




                  عاشق : آخیش... خیلی خوبی تو...
انسان مجهول الهویه : می شه دیگه قربون صدقه م نری؟
                  عاشق : چرا آخه..؟ من دوست دارم قربون صدقه ت برم...
انسان مجهول الهویه : از خودت دورم می کنی...
                  عاشق : اگه تو این جوری می خوای...

                                                      ***

                   معشوق :می دونی...شاید بعد از این حرفا...
    انسان مجهول الهویه: نه... دوست دارم راحت حرف هات رو بزنی.
                    معشوق : وقتی یه آدمی خیلی احساسیه...
                    معشوق : ممکنه احساساتش رو خیلی بزرگ کنه...
    انسان مجهول الهویه : باشه... آدم می شم.
                    معشوق : اینا رو چون دوست دارم می گما...

                                                      ***


                     دوست : چرا... چرا باید انقدر ما شبیه هم باشیم؟
    انسان مجهول الهویه: ... من خیلی دوست دارم لعنتی...
    انسان مجهول الهویه: بعضی وقتا فکر می کنم بدون عشق می تونم زندگی کنم...
    انسان مجهول الهویه: ولی بدون تو نه.
                     دوست : کثافت...موی تنم سیخ شد.
                     دوست : حالا خوبه باز همدیگه رو داریم لامصب...
    انسان مجهول الهویه: خوبه که آدم بتونه لا اقل حرفاشو به یکی بزنه.




پ ن : انسان مجهول الهویه واقعاً مجهول الهویه س.
پ ن ۲ :می دونم مطلبم بی معنیه.
پ ن ۳ : از آقای محسن مخملباف و کتاب نوبت عاشقی به هیچ وجه متشکر نیستم.
پ ن ۴ : وقتی بامزه می شم خیلی گه می شم نه؟



Umit جان شرمنده که باز از خود وبلاگ تو وبلاگم می نویسم... ولی واقعاً در تعجبم که چرا مطلب قبلیم حتی یه کامنت هم نداشت...

نزدیک می شویم .
درست مثل آیینه و جیوه.
ولی حیف ...
به من پشت کرده ای
   و من هیچ وقت،
            هیچ وقت خودم را در تو نخواهم دید.
             

سی دی ها از نوار ها بهترن.هم از نظر کیفیت...هم زیبایی... اصلاً هوس انگیزن... آدم می خواد ورشون داره و یه جوری بالاخره بفهمه توشون چیه.  نوار ولی ممکنه یه عمر بیفته یه گوشه و کسی نره سراغش... حتی کیفیتش بعد یه مدت دیگه  خیلی پایین می آد... می گن هوا داره. ولی همون هم بعضی وقتا حال می ده... آدم رو یاد یه سری خاطره می ندازه...

نمی خوام سی دی باشم. دوست دارم یه نوار قدیمی باشم.از نوع هوادارش. که هر دو سه سالی یک بار می ذاریش تو ضبط... و موهای تنت سیخ می شه. سرت رو تکون می دی.استپ رو می زنی. مشغول سی دی هات می شی...

می دونی جوادترین چیز دنیا چیه؟ آره عشقه.همون طور که جوادترین فعالیت دنیا وبلاگ نویسیه.همه عاشق می شن...و همه وبلاگ می نویسن. بعضی ها هم این کارا رو نمی کنن.خب لابد جواد نیستن.


طی اقدامات خیلی جوادی در وبلاگم راجع به عشق می نویسم. وقتی از اولین عشقم خیلی گذشت هر چی زور زدم یادم نیومد حسم چه شکلی بود... می خوام بعداً اینا رو بخونم.هر چند می دونم که باز هم نمی فهممشون بعدها.همون طور که تو الان نمی فهمی...


یه دوستی دارم که می گفت آدم وقتی کسی رو دوست داره اذیتش می کنه.هر چی بیش تر دوسش داره بیشتر اذیتش می کنه.اون موقع حرفش به نظرم ضد و نقیض بود. روشنفکر بازی بود... ولی حالا می فهمم. می بخشی اگه عاشقتم... 




می خوام که اذیتت نکنم. ولی نمی تونم دوست نداشته باشم. از عذر خواهی هم بدم می آد...ولی می بخشی که این پست انقدر جواده... هر چند..شاید هیچ وقت نخونیش.




استاد مبنی صدا شناسی : بعضی معقوله ها به خودی خود هستن. ما فقط درکشون می کنیم. بهشون می گیم فیزیکی.یعنی چه ما باشیم و چه نباشیم اونا هستن. موجودیت مستقل دارن. ولی بعضی مواقع یه سری چیزها رو تعریف می کنیم.مثل رنگ. سبز در واقع سبز نیست... ما برای این که بتونیم درکش کنیم و راجع باهاش با هم حرف بزنیم می گیم سبز. نت هو همینه... زیر و بمی در واقع از فرکانس... اون وقت می شن فیزیک روانی...


استاد آواز: ببین...نت تو فضا هست... تو لازم نیست دنبالش بگردی... فکر کن خودش می آد و بهت برخورد می کنه. تو فقط می خونیش. دستکاری نکن حنجره ت رو...نت خودش می آد...


تو کلاس ها هم باید به تو فکر کنم. دست خودم نیست... توی فضاست. می آد و بهم برخورد می کنه...نمی دونم.عادت می کنم به این که فکر کنم بهت. غیر عادی نیست. انم با گهم قاطی شده... مسائلم زیادی جزئی شدن. به خاطر همین نمی تونم وبلاگ آپدیت کنم. ولی فکر می کنم اگه بغلت کنم همه چیز حل می شه.. هه!


از فلسفه حالم به هم می خوره... ولی دارم فکر می کنم که شاید عشق هم  یه معقوله ی فیزیکی باشه...