وضعیتیه...کسی وبلاگمو نمی خونه...انقدر مزخرفات نوشتم توش که فقط دوست دارم به مطالب آرشیوم لینک بدم بگم:ببینین! اینا رو من نوشتم!


مثل همیشه.چیزایی که کوچیکن برام مهمن،و چیزای بزرگ... مهم اینه که کدوم اتفاق بدتره،حتی اگه مهم نباشه مهمش می کنیم... جالب این جاس که اون چیزایی که برای من اتفاق بده برای انسان نرمال اصلاً اتفاق نیست. در واقع به حساب نمی آد.


هر وقت خواستین به یه آدمی بگین با بفهمونین که دوستش دارین بدونین که دوستش ندارین.(این هم نصیحت بابابزرگ)



پ ن:




     "Majeraye Medad-rangiha," ya "Ghesseye Medad-rangiha..."
 
     Baraye in onvan mishe ye filmname nevesht, na? Makan, rastesh khodam ham dorost yadam nist. Mesle vaghti ke khab mibini, baad bidar mishio joz ye hesse gongo chand ta tasvir (chand ta tavire mobhamo baeed), hich chiz bekhateret nemiad. Majeraye medad-rangiha kaboosie baraye man, ke age bekham be yad biaramesh...
 
       Engar, man medad-rangihamo az to darigh kardam...Ye tasviri daram az yek jaabeye medad-ragie 36 rang ke daresh ro mibandam, tasviri az faselei chand rooze beine mano to, va yek sokoote delkharash. Baad tasviri hast az to (ba moohaye khormayee roshan) ke sare saff be man chizi migi; yadam miad az ebarate engelisie "To Have & not to have" estefade kardi, engari goftane oon harf (shekastane oon sokoot, payeen ovordane oon divar) enghadr sakht bood ke be farsi nemitoonesti begi.  Kheili gongo mobham esharei kardi be faseleye ahmaghaneye beine mano to. Va man...engar, oon lahze man yek chizi ro daryaftam, va khastam baraye tamame omr hefzesh konam, ke dige hichvaght dobare tarikie oon hemaghat va talkhie oon pashimani ro tajrobe nakonam. Ye khatereye gong daram az Roshani ke fekr mikone Makan ye bache-pooldare, bidarde morrafahe va engar oon baes shod ke man jaabeye medad-rangimo bebandam...va baad to ba harfet sare saff negaham ro shosti va koodakim ro behem dadi...va baad tasmim gereftim ke faramoushesh konim. Zaheran to faramoush kardi...
 
 
     Hess mikonam joloye yeki az oon miza neshestam, ba noore cheragh too soratam...Na inke to dari mano bazjooyee mikoni. Faghat yadavarish baram...natoonestam khodam ro bebakhsham, saay kardam behesh fekr nakonam.
 
     Saat 12:46 shabe, hess mikonam mokham goozide. Delam mikhad bedoonam yad avarie ina be to che hessi mide...omidvaram azaret nade!
 
      Solh rafigh!
 
 
       



 
 
akhkhkhkhkhkhkh...cheghadr bachegiham'o doost daram...midooni az kolle Emailet che hessi behem dast dad?az oonjash narahat shodam ke didam too dah davazdah salegiye man'o to cheghadr bachegi gome...shayad oon moghe ham delam baraye bachegim tang mishode...va to ham ...are.ma bachegi nakardim.
 
hatman harfaye bozorgoone mizadmin...na?vaaaaaaaaaaaaaaaaaaay Roshan...cheghadr kharim...cheghadr kharim rafigh...hatman adamaye aroomi boodim...vagar na alan rock doost nadashtim...khaaaaaaaaaaaaak too saremon!!!fewkr kon!!!too oon sen FEKR mikardim!hamine ke alan khodemoono mikoshim va nemitoonim fekr nakonim...badbakhti injas ke baad az in hame saal ke nadidamet badjooori mifahmamet lanati.
 
 
rasti...man ye jabe medad rangi kharidam...mikhastam be yaade bachegi tavallode babam behesh ye naghashi bedam...hamin 5shanbe bood...majboor shodam ye pastel gachi pas bedam ke poolam be medad rangi berese...khaaaaaaaayli ahmaghane bood...hala oon jabeye medad rangi hamishe too kifame...(yani too in 3-4 rooz boode) ba khodam mibaramesh daneshgah...fekr kon!!
 
 
babate emailet mamnoon.babate in ke hasti mamnoon...va babate jabeye medadrangiha...

(چراغ قرمز: رد نشو،فقط منتظر باش)


جواب تمام سؤال هایم را در آستین داری،
جواب نگاه هایم پیشکش جوراب هایت
که وقتی بهشان زل می زنم
یعنی جوابی برای سؤال هایت ندارم
بیخودی نگاهم نکن.


(چراغ زرد:الکی منتظر نمان،الکی رد نشو،فقط کاری بکن)


از سؤال هایت طفره می روم،
بغلت می کنم.
لا اقل انتظار دیدن جواب هایت را بیخودی نمی کشم...


(چراغ زرد چشمک زن: رد شو، اگر چه حق تو نیست)


حرف می زنم،
و می ترسم،
خسته می شوم...
ازجوراب ها و آستین ها،
تمام لباسها،
تمام چراغ ها،
نگاه هایم،
و هر سؤالی که از آدم جواب می خواهد.
نه...از تو خسته نمی شوم،
از تو طفره می روم: 
           بغلت می کنم



(چراغ سبز:رد شو،به شرط این که آن طرف چهار راه کسی قرمز رد نکرده باشد)




سکوت می کنیم،
وبا صدای بوق پشت سریهامان
آرام می شویم.
از همه چیز به توطفره می روم...
خستگی ام از آستین ها و جوراب هایم بیرون می ریزد...
گاهی وقت ها سکوت بهترین چیز است،
حتی اگر با بوق ها و جریمه ها همراه باشد...

خسته ام.
خوابم می آید...


خاطره ات خودش را در چشمم اشکاویز کرده است،
و مدام منتظر کسی ست که جلویش را بگیرد...
می دانم.
صندلی پلک را از زیر پای تصویر تو نباید کشید!



چند وقتی ست که اشک هایم تنگ شده اند
و پلک هایم سنگین.
(تقصیر وزن خاطره ی توست شاید...)

خسته ام...
خوابم می آید...

درد
مژده ی خوبی بود
روزهایی که ورزش نداشتیم.
تب هم اگر همراهش بود که دیگر...


عشق
مژده ی خوبی ست،
برای روزهایی آرام و احمقانه ام.
تب هم اگر همراهش باشد که دیگر...


برایم تمام روزها را ورزش بگذار،
قول می دهم تمام گواهی هایم را پاره کنم.

دلم برای دوستای بیچاره م می سوزه. اگه مثل من احمق باشن و نخوان کسایی رو که دوست دارن ناراحت کنن و من رو هم دوست داشته باشن، اون وقت در تمام مدتی که با منن عذاب می کشن... چون باید مواظب تک تک حرکاتشون باشن...بیچاره ها...

خسته شدم
از این دنیای تکراری،
         دنیای خواستن ها و توانستن ها...




 و از تمام این تکرارها
 تنها به تو پناه می برم
       برای خواستن،
                    و نتوانستن...

شیمی خوندی؟می دونی کمپلکس فعال چیه؟وقتی دو تا عنصر دارن با هم ترکیب می شن،در اوج کنش شیمیایی حالتی براشون پیش می آد که اتم ها شون نه مال خودشونن نه مال ماده ی جدید. من الان تو یه کمپلکس فعالم. بنابر این هیچ کس نمی تونه بگه من الان چیم.از این که با مطالبم دیگران رو سرگشته کنم خوشم نمی آد. جدیداً حس می کنم می دونم از چیزی که الان ناراحتم نباید ناراحت باشم... و حس می کنم برای چیزایی خوشحالم که تا حالا نمی تونستم براشون خوش حال باشم. مگر در بچگی.آره... من دارم عوض می شم...



و الان درست وسط یه مدولاسیونم.

دیشب به یکی در جواب ایمیلش گفتم اگه کسی رو دوست داری براش دو کار بکن:

۱ـ ازش انتظاری نداشته باش.
۲ـ بهش حق بده.

فکر کنم نیاز به تصحیح داشته باشه.اولاً که منظورم از دومی همون اولیه.پس نمی خواد راجع بهش فکر کنین. دوماً این که راجع به کسای که دوستشون ندارین هم همین رفتار رو اتخاذ کنیم! ها؟ (تو کامنت ها هم با هم دعوا نکنیم...زشته!)




می خوام یه بازی جدید با مهم ترین چیز در زندگیم (یعنی روابطم) بکنم.

۱ـ به همه چیزهایی که ممکنه ناراحتشون کنه رو بگم و بخندم.
۲ـ وقتی کسی به من چیزی می گه که قاعدتا باید ناراحت شم بخندم.


پ ن: این طرح دزدیه.

قلب تو سنگ است
هر چه قدر هم که دریایی باشد...


ولی ما
هیچ گاه
از هم جدا نخواهیم شد...

                                     سنگ بزرگ علامت نزدن است.

















پ ن: گوئیا بروبکس از مدولاسیون من خوششون نیومده...هیشکی کامنت نمی ده...

شما دارید رسماً وبلاگ لا ابالی ترین آدم جهان رو می خونین.امروز از زور شاش نیم ساعت پیش از خواب بلند شدم.چای و بیسکوییت خوردم،سمفونی تهران علیرضا مشایخی رو گوش دادم و کلللللللللللللللللللللی خندیدم... الان اومدم دارم child in time گوش می دم ببینم می تونم بخونمش یا نه. یه پرده کم دارم! این یارو تا لا دیز می خونه،من تا سل دیز... الان هم می خوام برم دوش بگیرم...(می شه گفت از این که نمی تونم بخونمش خوشحالم) بعدش بیام بیرون یانی بذارم و باهاش برقصم. هه... شایدم با علیرضا مشایخی برقصم...آره! شاید چون هوا آفتابیه امروز نرم دانشگاه...



راستی اگه پایه بودین تا من از حموم بیام خودتونو برسونین با هم برقصیم خب...




پ ن : اگه فکر می کنین وبلاگ من هک شده و این یکی دیگه س که داره می نویسه درست فکر کردین.ولی قبول کنین که هر کس مشایخی گوش بده اندازه ی من شاد می شه!
پ ن : این اولین ایموشنالیه که استفاده می کنم.
پ ن : یکی بهم پیشنهاد خرید وبلاگم رو به قیمت بالا داده... ولی من تازه این وبلاگ رو هک کردم...مرسی. ولی عمراً.
پ ن : منم با این پانوشتام... برم دوشمو بگیرم...



                                                                 ***

سلام.من همین الان از حموم اومدم. چه قدر این آپشن ویرایش خوبه...می تونی یه مطلب جدید بنویسی بدم این که مطلب نیایشت رو که شاید آغازی برای هک کردن وبلاگته بفرستی تو آرشیو. به هر حال مطمئناً حموم و توالت مهمترین مکانهای الهام مطالبن.

می دونین طبقه بندی روابط ( نه روابط از اون نظر،همین روابط فلان خودمون) از نظر من و حموم به چه شکله؟

بهترین شکل: تو  طرف رو دوست داری و طرف تو رو دوست نداره. (من تا کله تو این رابطه ام و خیلی هم خوشحالم)

شکل خوب : طرف تو رو دوست داره ولی تو دوسش نداری.( من تا کمر تو این رابطه ام و... خب خوشحالم)

شکل بد: هیچ کدوم همدیگه رو دوست ندارین ( چون همه ی آدمای دنیا مطمئناً دچار این نوع رابطه هستن اصلاً ناراحت نیستم)

شکل افتضاح:هر دوتون همدیگه رو دوست دارین(من یه هیچ وجه دچار این رابطه نیستم و خیییییییییییییییییلی خوشحالم!!!!!!!!!!خوشششششششششششششششششحال!!!!!!)



پ ن : تو حموم سعی کردم بم ترین نتم رو بخونم.اون تو نمی دونستم چیه.همون طوری در حالی که می خوندمش سریع خودمو خشک کردم اومدم با گیتار زدم دیدم ر پایینه!یعنی یه پرده بم تر از بمترین نت گیتار ... و خوشحالم! اون مرتیکه ی یان گیلان هر چه قدر هم که لا دیز بالا بخونه نمی تونه ر پایین رو بخونه!( هر چند... خودم تا یه ماه دیگه براتون سی بالا می خونم،ضبط می کنم، می ذارم آهنگ وبلاگ!!!!!!!!)
بازم پ ن :الان یه لباس خفن که تا حالا باهاش نرفتم بیرون (!) پوشیدم و می خوام برم برقصم.فقط نمی تونم با موتسارت یا offspring برقصم... چون الان هیچ کدومو ندارم...چرا...آخه چرا...ناراحتم...
دوباره پ ن: هوا ابری شده.شاید برم دانشگاه.
اااااااااااه...بازم پانوشت؟:نمی دونم چرا از بلاگرهایی که وقایع روزمره شون رو می نویسن بدم می اومده...

بهترین حالتش می دونی چیه؟ اینه که کلاس صبحت رو بپیچونی... واسه خودت ول بچرخی... واسه رفیقت فلان سی دی رو بزنی... هیچ کدوم از کارات رو برنامه نباشه...آخر شب هم بشینی پای کامپیوتر و یه خزعولی تو وبلاگت بنویسی که تا حالا ننوشته باشی...

اگه بگم حرفی برای زدن دارم... دروغه.فقط یه چیز...دوست دارم از مینوری در بیام. می خوام مدولاسیون کنم بزنم تو ماژور...اگه بشه.

شروع می کنن به دویدن.تو سر پایینی.و موقع دویدن این حرفا رو می زنن.
ـ من هیچ وقت تو خیابون نمی دوم چون ممکنه یه ماشین احمق با سرعت زیاد بیاد و لهم کنه...و من هنوز خیلی کارا دارم که انجام بدم... بیا تو پیاده رو...
ـ برای دیگران تعیین تکلیف نکن... من همه ی کارایی رو که باید انجام می دادم انجام دادم.
ـ اِ... می دونی اگه تو بمیری من خوشحال می شم؟چون همه ی کارایی رو که باید انجام بدی انجام دادی...
ـ نه... هنوز یه کارم مونده... تو رو تا سر خیابون برسونم...

بعد جلو می زنه که چهره ش دیده نشه. از ناراحت بودن خسته س.وقتی سوار ماشینش می کنه، باید خیابون سر پایینی رو( که حالا سر بالایی شده ) تنهایی بره. می ره وسط خیابون.بین دو لاین. و قدم می زنه. وفکر می کنه. بوق ها رو می شنوه. ولی به روی خودش نمی آره.فکر می کنه که یه گدای محبته. یه احمقه. کاری توی زندگیش نداره.بر عکس چیزی که همه فکر می کنن. شاید دوست داره یه قطعه از شوپن با پیانو بزنه، یه کنسرت خفن بده... یا... دچار یه عشق بشه که...
ـ ...وسط خیابون مگه...
وقتی یه ماشین رد می شه نمی شه اول و آخر حرف راننده شو شنید. شاید بقیه ی آدما صداقتش رو ندارن که بگن... یاد اون کلیپ ردیوهد می افته.از این که مقلد باشه بدش می آد.یه ماشین با سرعت وحشتناک از روبرو می آد.دستشو می ذاره رو بوق و رد می شه. نه ... اینا نمی تونن کارای اون باشن... کار اون می تونه رسوندن آدما تا آخر سر پایینی ها باشه...و بر گشتن از سربالایی ها...



می ره تو پیاده رو.

خیلی وقته رو کاغذ ننوشتم. یا ننوشتم، یا اگه نوشتم تو وبلاگ نوشتم.باید با کاغذ آشنا بشم. با خودکار...می دونی به چی فکر می کنم؟ به دکترها...به معلم ها... و مهندسین برق! به این که کیا واقعاً به انسان ها کمک می کنن. و به این که موزیسین ها چه قدر به انسان ها کمک می کنن. دکترا آدمایی که باید بمیرن رو زنده نگه می دارن، و معلم ها چیزها رو به کسایی که نباید بفهمن می فهمونن. چیزایی که نباید بدونیم رو به ما می گن... و اشتباه می کنن.ما هم اشتباه می کنیم اگه فکر کنیم که معلم جغرافیامون وقتی دستش رو روی فلات فلان این ور و اون ور می برده و فک می زده در واقع در حال درد و دل نبوده. چرا. حتماً به ما حرفایی رو می زده که به هیچ کس دیگه ای نمی گفته.و شاید این همون اشتباهیه که موزیسین ها هم می کنن... آدم هایی رو که باید بمیرن نجات می دن... و به آدم هایی که نباید بفهمن می فهمونن... این همون کاریه که من انجام میدم.هه!

دستم درد می کنه.خیلی وقته خودکار دستم نگرفتم. یه برگ کاغذ دارم و شاید یه عالمه حرف. به خاطر همین یه خط در میون نمی نویسم. به درخت معروف دانشکده مون فکر می کنم.همون که زودتر از همه زرد شد و حالا قبل از این که برگای همه ی درختای دانشکده زرد شه، تمام برگاش ریخته. حتما اون از بقیه ی درختای دانشکده مون باحال تره. از درختای غیر قابل کشف همیشه بهار خوشم نمیاد.اونایی که همیشه تو لباسشون باقی می مونن. ولی آدما درختای همیشه بهار رو بیش تر دوست دارن.همیشه سبز.سبز. من دوست دارم وقتی همه ی درختا پوشیده ن لخت باشم، و وقتی همه لخت می شن شکوفه می دم. مثل درخت احمقانه ی کنار حوض احمقانه. اون هم مثل من بود. یه پسر بود.آقا!

دیگه دستم درد نمی کنه. شاید یادم اومده که خودکار رو چه جوری باید دستم بگیرم. الان دارم یه موسیقی خیلی خیلی قدیمی اروپایی سر کلاس تاریخ موسیقی جهان گوش می دم. هه . تا اومدم ازش تعریف کنم قطعش کرد. مال قرن 14 بود. الان گفت. شاید هیچ کدوم از اون آدمایی که دکترا تو اون قرن زنده نگه داشتن اا نیستن. یا اون آدمایی که معلما بهشون فهموندن.شاید دوستت دارم های من هم تا 7 قرن دیگه نمونن.مثل شکوفه ها. ولی من دوست دارم وقتی همه ی آدما سعی می کنن حجاب خودشون رو نگه دارن شکوفه بدم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم موسیقی وسیله ای ست که انسان ها حجابشون رو محکم تر نگه دارن، و خوب تر که فکر می کنم می بینم شاید کاج ها و سرو ها زیر پوستشون شکوفه می دن، دوست داشتم به جای این که الان سر کلاس تاریخ موسیقی غرب نشسته باشم، یه خواننده ی کرد بودم که تو کوها داد می کشیدم. خودم بودم. و شکوفه می دادم.

از این که یه خط در میون ننوشتم ناراحتم.اگه یه خط در میون نوشته بودم الان تموم شده بود. ولی کاغذم تموم نشده و حرفام داره به جاهای باریک می کشه. دوست داشتم یه خار بودم. یه خار که هیچ وقت هیچ درختی دور و برش نبود... و همیشه لخت بود...استاد می گه آدم باید بشناسه.باید بدونه که شوپن در چه قرنی بوده، سابقه ی موسیقیش چیه، بعد بشینه نوکتورنش رو بزنه. شاید استاد نمی دونه که برای لخت کردن شوپن نمی خواد سابقه ی موسیقیش رو بدونی. باید بری جلوی آینه، لخت شی، و پیانو بزنی.و هر بار که یه نوکتورن ازش می زنی شوپن شکوفه می ده، بر عکس دکترها و معلم ها... من یه روز می میرم. اگه دکتر ها تونستن تو رو زنده نگه دارن، و معلم ها به شاگردهاشون یه قطعه از من رو درس دادن، و اون ها لخت شدن و قطعه ی من رو زدن، بدون که دوستت دارم.







پ ن: ادامه داشت. ولی هم دستم از تایپ کردن خسته شد، و هم...

ـ می دونی من با کدوم خرمالوها حال می کنم؟
ـ نه ...
ـ اونایی که هسته داره.
ـ چی؟ خرمالو که هسته نداره...؟
ـ به... تو که تو خونه تون درختشو داری...
ـ آره... ولی هیچ کدوم از خرمالوهاش هسته نداره...
ـ برو ... جدی می گی؟
ـ مطمئنی خرمالو رو می گی؟ با زرد آلو اشتباه نگرفتی...
ـ نه بابا... اُسکولیا...
ـ من که باور نمی کنم.
ـ خره خرمالو هسته داره...
ـ اِ... ماشین اومد...من برم...
ـ باشه آقا...
ـ بابت خرمالو ها هم ممنون...


                                    ***


چند وقتی می شه که آپدیت نکردم.یه مدت اکانت نداشتم... یه مدت اکانتام بلاگ اسکای رو فیلتر کرده بودن... ولی از این بهانه ها که بگذریم چیزی برای نوشتن نداشتم. الان دارم با اون آدمی که بهم خرمالو داد چت می کنم. یه چیز جالب. یه روز داشتم با آدمی که بهم خرمالو داد راجع به رابطه بحث می کردم. دستمو گذاشتم رو شونه ش گفتم به نظر من رابطه یعنی این. خودم که با تعریفم خیلی حال کردم!


                                     ***


ـ سلام...
ـ سلام! چطوری؟
ـ چاکریم...
ـ آقا امروز یه اتفاق باحال افتاد...
ـ چی؟
ـ داشتم خرمالو می خوردم...
ـ خب؟
ـ بعد فکر می کردم که این بابا چرت و پرت می گفت...
ـ هه!
ـ خرمالو که هسته نداره! که یه دفعه...
ـ چی شد؟
ـ دندونم خورد به یه چیز سفت و گفتم آخ!
ـ هه هه... حالا دیدی با هسته ی زرد آلو اشتباه نگرفتم!...
ـ ...


                                    ***

شاید تو این مدت انقدر اتفاق تو زندگیم افتاد که نمی دونستم کدوم رو باید بنویسم... و شاید دوست داشتم از خودم فرار کنم. نمی دونم... از همین مزخرفات. فقط می دونم که تو این مدت یه شعر هم نگفتم. حالا دارم با یه مطلب بلند جبرانش می کنم. در حال حاضر دارم با آدمی که بهم خرمالو داد چت می کنم.



                                     ***


ـ دیشب یه خوابی دیدم...
ـ چه خوابی؟
ـ خواب دیدم همه تو خونه مون خرمالو خوردن،من هسته هاشونو جمع کردم و شده یه تپه...
ـ هه ... چه خواب باحالی...شاید تو وبلاگم نوشتمش...



وقتی از اوی پل فرهنگ رد می شم، یه لحظه فکر می کنم که اونجا بغلت کردم، تو چسبیدی به گاردریل و من دارم از بالای شونه هات اتوبان نیایش رو نگاه می کنم... شک می کنم که این عشقه... یا خودخواهی...بعد دیگه فکر نمی کنم.خودم رو می بینم که روی پل فرهنگ بغلت کردم و از روی شونه ت نیایش رو نگاه می کنم. آه می کشم.

اُرکات
می توانست بهانه ای باشد
که چهره ام را خواه ناخواه
هر چند وقت یک بار
(در پروفایل خشک و خالی ات)ببینی...
(به شرط این که آنقدر خوش شانس باشم
که جزو آن هشت نفر قرار بگیرم...)


اُرکات
اکنون تنها انتظاری بیهوده ست،
برای مردی که...
 (هر چند قول داده ای ولی)
                هیچ وقت به دعوتش جواب مثبت نخواهی داد.





پ ن : هنوز مریضم.
پ ن : حوصله ی ویرایش ندارم.نگین چرا انقدر پرانتز داره.

مریضم. تمام روز رو خوابیده م. هیچ کاری نکردم. یه خرده فکر کردم. یه خرده تلویزیون نگاه کردم. و یه خرده فکر کردم... فقط خوابیدم. خواب دیدم. و فکر کردم.یه همه ی مریض شدن هام فکر کردم. به این که اگه فردا هم مثل امروز هیچ کاری انجام ندم. مریض باشم. و فکر کنم... احساس می کنم تو مخم یه چیزایی وول می خورن. به خاطر همین شاد فکرهام مثل خواب هام بود. اگه پس فردا هم بخوابم چی.شاید فکرها دارن وول می خورن.فکرهای مسخره.مثل خواب های مسخره... تمام هفته رو اگه بخوابم... تمام سال رو...


مریض بودم. تمام این مدت رو. مریض بودم. دکترا بهت دوا می دن. گولت می زنن که خوبی. خوب شدی. من مریض موندم. کریسمس مبارک.مثل خواب های مبارک. اگه همه ش بخوابم.سال دیگه هم بخوابم.اگه الان هم خواب باشم...


مریضم.

داشتم دفتر شعر خیلی قدیمیم رو ورق می زدم... این شعر رو تابستون ۷۹  نوشتم.می خواستم بخوابم.چراغ خاموش بوده... روشنش نکردم.مداد رو ورداشتم و اون جایی که نخ بوده باز کردم و شروع کردم به نوشتن. تازه فهمیدم که جدیداً از خودم دزدی ایده کردم.این ورژن قدیمیه:


پشت هر آینه فردی
ما را با نقابی جیوه ای می نگرد،
و ما خود را
در پس نگاه او...



اون دزدی جدیدم اینه:



 نزدیک می شویم،
درست مثل آینه و جیوه.

ولی حیف...
به من پشت کرده ای،
و من هیچ وقت...
                  هیچ وقت  خودم را در تونخواهم دید.




هر دو یه ایده س. ولی اولی مال یه آدم بی شیله پیله س... که می تونه آدما رو ببینه. دنیا رو... و می تونه خودش باشه. و شاید نیازی به پناه یه آدم دیگه نداره...مثل کویر وسیعه...و ساکت و رازدار... و دومی...




دومی منم.