"Majeraye Medad-rangiha," ya "Ghesseye Medad-rangiha..."Baraye in onvan mishe ye filmname nevesht, na? Makan, rastesh khodam ham dorost yadam nist. Mesle vaghti ke khab mibini, baad bidar mishio joz ye hesse gongo chand ta tasvir (chand ta tavire mobhamo baeed), hich chiz bekhateret nemiad. Majeraye medad-rangiha kaboosie baraye man, ke age bekham be yad biaramesh...Engar, man medad-rangihamo az to darigh kardam...Ye tasviri daram az yek jaabeye medad-ragie 36 rang ke daresh ro mibandam, tasviri az faselei chand rooze beine mano to, va yek sokoote delkharash. Baad tasviri hast az to (ba moohaye khormayee roshan) ke sare saff be man chizi migi; yadam miad az ebarate engelisie "To Have & not to have" estefade kardi, engari goftane oon harf (shekastane oon sokoot, payeen ovordane oon divar) enghadr sakht bood ke be farsi nemitoonesti begi. Kheili gongo mobham esharei kardi be faseleye ahmaghaneye beine mano to. Va man...engar, oon lahze man yek chizi ro daryaftam, va khastam baraye tamame omr hefzesh konam, ke dige hichvaght dobare tarikie oon hemaghat va talkhie oon pashimani ro tajrobe nakonam. Ye khatereye gong daram az Roshani ke fekr mikone Makan ye bache-pooldare, bidarde morrafahe va engar oon baes shod ke man jaabeye medad-rangimo bebandam...va baad to ba harfet sare saff negaham ro shosti va koodakim ro behem dadi...va baad tasmim gereftim ke faramoushesh konim. Zaheran to faramoush kardi...Hess mikonam joloye yeki az oon miza neshestam, ba noore cheragh too soratam...Na inke to dari mano bazjooyee mikoni. Faghat yadavarish baram...natoonestam khodam ro bebakhsham, saay kardam behesh fekr nakonam.Saat 12:46 shabe, hess mikonam mokham goozide. Delam mikhad bedoonam yad avarie ina be to che hessi mide...omidvaram azaret nade!Solh rafigh!
akhkhkhkhkhkhkh...cheghadr bachegiham'o doost daram...midooni az kolle Emailet che hessi behem dast dad?az oonjash narahat shodam ke didam too dah davazdah salegiye man'o to cheghadr bachegi gome...shayad oon moghe ham delam baraye bachegim tang mishode...va to ham ...are.ma bachegi nakardim.hatman harfaye bozorgoone mizadmin...na?vaaaaaaaaaaaaaaaaaaay Roshan...cheghadr kharim...cheghadr kharim rafigh...hatman adamaye aroomi boodim...vagar na alan rock doost nadashtim...khaaaaaaaaaaaaak too saremon!!!fewkr kon!!!too oon sen FEKR mikardim!hamine ke alan khodemoono mikoshim va nemitoonim fekr nakonim...badbakhti injas ke baad az in hame saal ke nadidamet badjooori mifahmamet lanati.rasti...man ye jabe medad rangi kharidam...mikhastam be yaade bachegi tavallode babam behesh ye naghashi bedam...hamin 5shanbe bood...majboor shodam ye pastel gachi pas bedam ke poolam be medad rangi berese...khaaaaaaaayli ahmaghane bood...hala oon jabeye medad rangi hamishe too kifame...(yani too in 3-4 rooz boode) ba khodam mibaramesh daneshgah...fekr kon!!babate emailet mamnoon.babate in ke hasti mamnoon...va babate jabeye medadrangiha...
درد
مژده ی خوبی بود
روزهایی که ورزش نداشتیم.
تب هم اگر همراهش بود که دیگر...
عشق
مژده ی خوبی ست،
برای روزهایی آرام و احمقانه ام.
تب هم اگر همراهش باشد که دیگر...
برایم تمام روزها را ورزش بگذار،
قول می دهم تمام گواهی هایم را پاره کنم.
بهترین حالتش می دونی چیه؟ اینه که کلاس صبحت رو بپیچونی... واسه خودت ول بچرخی... واسه رفیقت فلان سی دی رو بزنی... هیچ کدوم از کارات رو برنامه نباشه...آخر شب هم بشینی پای کامپیوتر و یه خزعولی تو وبلاگت بنویسی که تا حالا ننوشته باشی...
اگه بگم حرفی برای زدن دارم... دروغه.فقط یه چیز...دوست دارم از مینوری در بیام. می خوام مدولاسیون کنم بزنم تو ماژور...اگه بشه.
شروع می کنن به دویدن.تو سر پایینی.و موقع دویدن این حرفا رو می زنن.
ـ من هیچ وقت تو خیابون نمی دوم چون ممکنه یه ماشین احمق با سرعت زیاد بیاد و لهم کنه...و من هنوز خیلی کارا دارم که انجام بدم... بیا تو پیاده رو...
ـ برای دیگران تعیین تکلیف نکن... من همه ی کارایی رو که باید انجام می دادم انجام دادم.
ـ اِ... می دونی اگه تو بمیری من خوشحال می شم؟چون همه ی کارایی رو که باید انجام بدی انجام دادی...
ـ نه... هنوز یه کارم مونده... تو رو تا سر خیابون برسونم...
بعد جلو می زنه که چهره ش دیده نشه. از ناراحت بودن خسته س.وقتی سوار ماشینش می کنه، باید خیابون سر پایینی رو( که حالا سر بالایی شده ) تنهایی بره. می ره وسط خیابون.بین دو لاین. و قدم می زنه. وفکر می کنه. بوق ها رو می شنوه. ولی به روی خودش نمی آره.فکر می کنه که یه گدای محبته. یه احمقه. کاری توی زندگیش نداره.بر عکس چیزی که همه فکر می کنن. شاید دوست داره یه قطعه از شوپن با پیانو بزنه، یه کنسرت خفن بده... یا... دچار یه عشق بشه که...
ـ ...وسط خیابون مگه...
وقتی یه ماشین رد می شه نمی شه اول و آخر حرف راننده شو شنید. شاید بقیه ی آدما صداقتش رو ندارن که بگن... یاد اون کلیپ ردیوهد می افته.از این که مقلد باشه بدش می آد.یه ماشین با سرعت وحشتناک از روبرو می آد.دستشو می ذاره رو بوق و رد می شه. نه ... اینا نمی تونن کارای اون باشن... کار اون می تونه رسوندن آدما تا آخر سر پایینی ها باشه...و بر گشتن از سربالایی ها...
می ره تو پیاده رو.
خیلی وقته رو کاغذ ننوشتم. یا ننوشتم، یا اگه نوشتم تو وبلاگ نوشتم.باید با کاغذ آشنا بشم. با خودکار...می دونی به چی فکر می کنم؟ به دکترها...به معلم ها... و مهندسین برق! به این که کیا واقعاً به انسان ها کمک می کنن. و به این که موزیسین ها چه قدر به انسان ها کمک می کنن. دکترا آدمایی که باید بمیرن رو زنده نگه می دارن، و معلم ها چیزها رو به کسایی که نباید بفهمن می فهمونن. چیزایی که نباید بدونیم رو به ما می گن... و اشتباه می کنن.ما هم اشتباه می کنیم اگه فکر کنیم که معلم جغرافیامون وقتی دستش رو روی فلات فلان این ور و اون ور می برده و فک می زده در واقع در حال درد و دل نبوده. چرا. حتماً به ما حرفایی رو می زده که به هیچ کس دیگه ای نمی گفته.و شاید این همون اشتباهیه که موزیسین ها هم می کنن... آدم هایی رو که باید بمیرن نجات می دن... و به آدم هایی که نباید بفهمن می فهمونن... این همون کاریه که من انجام میدم.هه!
دستم درد می کنه.خیلی وقته خودکار دستم نگرفتم. یه برگ کاغذ دارم و شاید یه عالمه حرف. به خاطر همین یه خط در میون نمی نویسم. به درخت معروف دانشکده مون فکر می کنم.همون که زودتر از همه زرد شد و حالا قبل از این که برگای همه ی درختای دانشکده زرد شه، تمام برگاش ریخته. حتما اون از بقیه ی درختای دانشکده مون باحال تره. از درختای غیر قابل کشف همیشه بهار خوشم نمیاد.اونایی که همیشه تو لباسشون باقی می مونن. ولی آدما درختای همیشه بهار رو بیش تر دوست دارن.همیشه سبز.سبز. من دوست دارم وقتی همه ی درختا پوشیده ن لخت باشم، و وقتی همه لخت می شن شکوفه می دم. مثل درخت احمقانه ی کنار حوض احمقانه. اون هم مثل من بود. یه پسر بود.آقا!
دیگه دستم درد نمی کنه. شاید یادم اومده که خودکار رو چه جوری باید دستم بگیرم. الان دارم یه موسیقی خیلی خیلی قدیمی اروپایی سر کلاس تاریخ موسیقی جهان گوش می دم. هه . تا اومدم ازش تعریف کنم قطعش کرد. مال قرن 14 بود. الان گفت. شاید هیچ کدوم از اون آدمایی که دکترا تو اون قرن زنده نگه داشتن اا نیستن. یا اون آدمایی که معلما بهشون فهموندن.شاید دوستت دارم های من هم تا 7 قرن دیگه نمونن.مثل شکوفه ها. ولی من دوست دارم وقتی همه ی آدما سعی می کنن حجاب خودشون رو نگه دارن شکوفه بدم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم موسیقی وسیله ای ست که انسان ها حجابشون رو محکم تر نگه دارن، و خوب تر که فکر می کنم می بینم شاید کاج ها و سرو ها زیر پوستشون شکوفه می دن، دوست داشتم به جای این که الان سر کلاس تاریخ موسیقی غرب نشسته باشم، یه خواننده ی کرد بودم که تو کوها داد می کشیدم. خودم بودم. و شکوفه می دادم.
از این که یه خط در میون ننوشتم ناراحتم.اگه یه خط در میون نوشته بودم الان تموم شده بود. ولی کاغذم تموم نشده و حرفام داره به جاهای باریک می کشه. دوست داشتم یه خار بودم. یه خار که هیچ وقت هیچ درختی دور و برش نبود... و همیشه لخت بود...استاد می گه آدم باید بشناسه.باید بدونه که شوپن در چه قرنی بوده، سابقه ی موسیقیش چیه، بعد بشینه نوکتورنش رو بزنه. شاید استاد نمی دونه که برای لخت کردن شوپن نمی خواد سابقه ی موسیقیش رو بدونی. باید بری جلوی آینه، لخت شی، و پیانو بزنی.و هر بار که یه نوکتورن ازش می زنی شوپن شکوفه می ده، بر عکس دکترها و معلم ها... من یه روز می میرم. اگه دکتر ها تونستن تو رو زنده نگه دارن، و معلم ها به شاگردهاشون یه قطعه از من رو درس دادن، و اون ها لخت شدن و قطعه ی من رو زدن، بدون که دوستت دارم.
پ ن: ادامه داشت. ولی هم دستم از تایپ کردن خسته شد، و هم...
اُرکات
می توانست بهانه ای باشد
که چهره ام را خواه ناخواه
هر چند وقت یک بار
(در پروفایل خشک و خالی ات)ببینی...
(به شرط این که آنقدر خوش شانس باشم
که جزو آن هشت نفر قرار بگیرم...)
اُرکات
اکنون تنها انتظاری بیهوده ست،
برای مردی که...
(هر چند قول داده ای ولی)
هیچ وقت به دعوتش جواب مثبت نخواهی داد.
پ ن : هنوز مریضم.
پ ن : حوصله ی ویرایش ندارم.نگین چرا انقدر پرانتز داره.