- می دونی... من... راستش...عاشقتم.
- چاکرتم...لطف داری... مخلصیم بابا...این حرفا چیه...

سکس از بچگی ام می گیرد و بالا می رود...

دستت را می گیرم
پایین می برمت
تا بچگی ام
و در بچگی ام دوستت دارم،
دوست داشتن از بچگی ام بالا می رود...

   

    خیانت بزرگ شده ی دوست داشته نشدن است
     من متهم  به عشق های از اول شکست خورده ام
                       این گونه تمام عشق هایم جاودانه اند...

 

روز را با تو ام
                   دوستیم و می خندیم
                   دست می دهیم و می خندیم
                    حرف می زنیم و می خندیم...

شب را تنهایم
                    عاشقیم و هیچ نمی گوییم
                     می بوسیم و هیچ نمی گوییم
                      حرف نمی زنیم و هیچ نمی گوییم،
                                                                          هیچ

شب ها دچار عشقی هستیم که نمی دانی.

تا بچگی مان پایین می رویم،
تا آنگاه که بدون آن که بفهمیم می خندیم
بدون زبانی برای فکر کردن،

شب را تنهایم
     
                    از سکس می گیریم و پایین می رویم
                     تا آن گاه که بدون آن که بفهمیم دوست می داریم
                      بدون زبانی برای خیانت،
                                              خیانت کوچک شده...



           دستت را می گیرم.
          می خندیم.

داشتم  فکر می کردم که چرا باید دست آدما رو روی چشمم بذارم...چرا فکر می کنم این یعنی دوست داشتن حقیقی... می دونی یاد چی افتادم؟ هه!اون روز تو آمفی تئاتر. سمت چپم نشسته بودی. دستت روی شونه م بود.داشتیم توجه می کردیم به قضایا مثلاً... نمی دونم... تو فکر بودم. یه لحظه احساس کردم داری نگام می کنی. برگشنم سمتت.فهمیدم مدت هاست داری نگام میکنی.دستت رو از روی شونه م بر داشتی و گذاشتی روی چشم راستم.مثل این که بخوای بگی من نگا نمی کنم. حواسم پیش توه. تو هم نگا نکن.پیشونیم رو گذاشتم روی شونه ت. باز هم دستت رو بر نداشتی.حرکتت رو اشتباه ترجمه کرده بودم.(مثل کاری که همه در مورد حرکات من می کنن) احساس دوست داشته شدن می کردم.و مثل تمام مواقعی که آدم واقعاً احساس دوست داشته شدن می کنه توی دلم یه چیزی وول می خورد... یه چیز سرد که باعث می شه آدم چشاشو ببنده...



دیگه دست هیچ کس رو رو چشمم نمی ذارم.

من و تو
            سوار یک الا کلنگ خیلی خیلی بزرگیم


وقتی که بالایی
   افق ها را نگاه می کنی
   و لبخند می زنی...

پاهایم را می کوبم
بلند می شوم
پایین را نگاه می کنم
و نمی بینمت...

وای،
       چه قدر سنگینم
                 سنگین...


قوانین نیوتون
باز بر ضد من اجرا می شوند،
پایینم می کشند
و چه قدر پاهایم درد می گیرند
وقتی می خواهم الاکلنگ را موازی نگه دارم.

زورم تمام می شود...
                 سنگینم...
                      سنگین...


بالا می روی .

به دو دنیای احمقانه تقسیم می شوم.



دنیای احمقانه ی اول

   که در آن حوادث دنباله ی یکدیگرند
   و آدم ها وام دار قبلی ها.
   هیچ چیز جبران پذیر نیست
   و چون همیشه تقصیری هست
   ناچار کسی باید مقصر باشد...



دنیای احمقانه ی دوم

   که در آن حوادث می توانند تکرار بشوند
   آدم ها از رفتارمان با خودشان آگاه نمی شوند
   هیچ وقت برای اعمالت مقصر نیستی
و همه چیز بالاخره در دنیای احمقانه ی اول خواهد ریخت...



                                          ***

در آفلاین هایم دوستت دارم.
وقتی که آدمک من لبخند می زند
و آدمک تو در دنیای احمقانه ی دوم به سر می برد.

در آفلاین هایم مقصر نیستم،
چون که هیچ وقت از رفتارهایم آگاه نمی شوی...
و چه قدر بی دغدغه دوستت دارم...


                                          ***

آفلاین هایم را دیر بخوان.
در فاصله ای احمقانه
  میان دو دنیا...

- سلام ... خوب هستین...
- سلام...چطوری؟ نیستش با مامانت اینا رفته بیرون...
- اِ؟ هیشکی به من هیچی نگفت... البته خواب بودم...خب خوب هستین شما؟
- دیشب تو توی خوابم بودی...
- اِ؟ جداً؟ خب چیکار می کردم؟!
- یادم نیست فقط یادمه که بودی...
- هَه!...خب؟
- یه پیشیه بود که هی می مالید خودشو بهم لوس می کرد خودشو..
- ...
- آره... که ببرمش با خودم جا بدم یه جورایی بد بخت بود منم می گفتم من که جا ندارم آخه کجا ببرمت...
- خب؟
- هیچی دیگه... انقد ناراحت شدم...
...
- پس زنگ می زنم موبایلش دیگه... شرمنده مزاحم شما هم شدم...
- خواهش می کنم...سلام برسون به مامان اینا...
- چشم بزرگیتون رو می رسونم...خوشحال شدم صداتونو شنیدم...خدافظ.
- خدافظ.
- راستی! اون گربه خود من بودم ... یعنی...الو!


دیگه قطع شده بود.

تصمیم گرفتم احساساتم را ابراز نکنم.

 ازهمون بچه ی پست قبلی پرسیدم چرا مداد زردت نیست؟ جاش خالیه؟گفت خونه س . تنها گذاشتمش.

یه پسر بچه ی کوچولو که قدش یک سوم منه وقتی داشتم تو عروسی باهاش می رقصیدم و اون فقط نگام می کرد ، یه تونمن از دو تومنی رو که شاباش گرفته بود داد بهم و رفت نشست.

احتمال داره که به زودی بچه بشم.


یکی هست که شبیه منه . می تونم این رو حس کنم.دو سه بار فقط باهاش چت کردم. ولی این رو می فهمم. آمریکاس.می دونم که حالا حالاها نمی بینمش... ولی حرفای خوب می زنه. از اون حرفا که ازشون فرار می کنم. می گه که تنهاس. دوست دارم که تنهاییش رو پر کنم.هه . چت می کنم.می گه که دنیا کلاً تخمیه. هر جا که باشی. از این حرفش می ترسم. چون شبیه منه. اینو حس می کنم.

به رفتن فکر می کنم. می خوام ادای آدمای منطقی رو در بیارم. می خوام به آدما فکر نکنم مثلاً. به تنهایی.

امشب یه بچه ی خیلی بانمک رو دیدم.دختر بچه ی دو ساله.یه شعر خوند که با دویدم و دویدم شروع می شد.دویدم و دویدم ، به قلکم رسیدم... آخرش این جوری بود که قلکش رو می شکونه و توش فقط یه سوسک کوچیکه.


به رفتن فکر نمی کنم.

تمام خواب های زیبایم
تنها یک تعبیر دارند:

  من زنم

  و همه ی زیبایی ها چپند...








پ ن : ویرایش شده در ساعت ۷

یادم رفته که از فرند لیستم دیلیتش کردم.با استیتوس ِ تولدم مبارکه آنلاین می شم.شب تولدم.دارم چت می کنم با دو سه نفر...یه دفعه یه پنجره باز می شه...

tavallodet mobarak.bye



سریع می بندمش... مطمئنم که حالم خراب شده... یادم میاد که عاشقش بودم.یادم میاد که تنها کسی که مطمئنم عاشقش بودم اونه...می دوم که خیلی چیزا برنمی گرده...بلدم...یعنی یاد گرفتم. ولی حد اقل اون من رو دیلیت نکرده.یه پنجره باز می کنم.


...mersi ....bye

شمع روی میز ریخته ست. ریتم را می خواهم کند بگیرم. شمع روی سی دی ها ریخته است. آنقدر کند که نتوانی تا آخرش بیایی. همان وسط ها خسته می شوی. شمع روی پله ها ریخته است. من اگر بالا می روم شاید به خاطر ین باشد که روی پله ها نمی توانم بغلت کنم. شمع روی قاب عکس بچگی ام ریخته است. کند بخوان. حتی ریخته استِ آخر جمله ها ر که می دانی چیست. می خواهم بفهمی که پله یعنی چه.ح س کنی حماقت کسی را که همیشه در میانه ی یک نردبان زندگی می کند. من اگر بالا می روم به خاطر این است که فکر می کنم در انتهای هر نردبان پشت بامی هست. بام. شمع روی بام رییییییخخخختتتتتتتته اسسسسسسسسسسسسسسسست. در پشت بام می شود بغلت کرد. در دلم هیچ چیز نیست وقتی می گویم که دوستت دارم. شمع را چه کسی روی دوستت دارم هایم می ریزد؟ چرا هر بار که کسی را بغل می کنم شانه هایمان می سوزند؟تحمل می کنم. سرد می شود. خشک می شود.شمع روی شانه هایم ریخته است.در دلم هیچ چیز نیست اگر هر بار تو را جلوتر می فرستم. و هر بار خسته می شوی. از ریتم های کند بدت می گیرد. و پایین می رویم. می دانم. این پایین نمی گذاری که بغلت کنم. روی تمام زمین شمع ریخته است. اگر بغلت کنم شمع ها روی شانه ی هر دویمان می ریزد. وقتی می گویم دوستت دارم فقط منم که می سوزم. فقط منم که در دلم هیچ چیز نیست. فقط منم که فکر میکنم بالای هر نردبانی یک پشت بام هست...می دانم وقتی به پشت بام برسیم من تمام شمع ها را فوت می کنم. همه دست می زنند. آغوشم را برایت باز می کنم. ریتم کند می شود. می گویم به خدا در دلم هیچ چیز نیست! گریه می کنم. خیلی وقت است که توی دلم را خالی کرده ای. پایین می روم. شمع ها را یکی یکی رشن می کنم. یک سال گذشت. نمی خواهم هیچ تولد دیگری را جشن بگیرم...

سلام دلارام. خوبی؟دلی امروز تولدمه. یعنی فردا که از خواب پا می شم.روز من از الانا شروع می شه آخه. فردا صبح هم قراره بریم بدوییم با آرمان.داشتم زور می زدم که بخوابم. دیدم دارم گریه می کنم. پا شدم به این وب پیج پناه آوردم. تو روز تولدم واسه ی تو می نویسم.چون به تو می شه همه چی رو گفت. همیشه دوست داشتم تو وبلاگم همه چیزو می تونستم بنویسم...یا تو بغل تو گریه کنم و با بغض طوری که هیچی از حرفام نفهمی بگم... واسه تو می نویسم.

دلی خیلی خل شدم تازگیا...نمی دونم یه کارایی می کنم..یه فکرایی...نمی دونم چند شنبه بود با پویا رفتم بیرون که گفتم بهش می خوام برم آمریکا...که اونجا آدماش یه جور دیگه ن... می خوام از آدما فرار کنم.حالا می فهمم که آدما مشکل ندارن..منم که مشکل دارم . با هر کی که دوسش دارم مشکل دارم...یه دیالوگ بود تو فیلم بوتیک می گفت همیشه منتظرم یکی از دستم ناراحت بشه ازش عذر خواهی کنم...نمی دونم...یه همچین چیزایی.امسال همه ش پوشالی بود.هجده سالگی گهی...نوزده سالگی پر از موفقیت...آدم رو وقتی دوست ندارن می شه باهاش کنار اومد.(به قول اون شعرم که خیانت بزرگ شده ی دوست داشته نشدن است...هنوز برات نخوندمش).وقتی دوستم دارن و دوستشون ندارم...حتی تحمل خیانت های کوچیک رو ندارم.

وقتی کامران از دستم ناراحت شده بود داد زدم تو ماشین گریه کردم...دلم تنگ شده واسه ش... از وقتی یادمه بودم تو زندگیم بوده لا مسب...نمی دونستم نبودنش چه شکلیه... ثمین که فکر کرده بود حوصله ش رو دیگه ندارم... وای! فقط دوست داشتم می تونستم از بار غمای این بشر کم کنم... نمی فهمه که من چقدر ودوسش دارم که...یکی رو هم ناراحت کردم که تو می دونی...گه بگیرن بابا...بازم نمی تونم همه چیزو بگم...

آرمان خر انگار ازم دور شده...می دونم بازم توهم منه...می گم که،مشکل دارم دیگه.کاش همین تهران بود.وقتی هستا،من همه ی مشکلاتم فراموشم می شه...مگر این که اون مشکل داشته باشه.خیلی خوبه....دیگه خودت می دونی که..مثل خودمه.خره. امسال با لویک بودیم صبحا با هم می دویدیم.واسه اونم عین خر دلم تنگ می شه لامسب...خیلی ساده س.یه بچه س...اونم می ره اصفهان کثافت. پیام...رفت کانادا...حتی بغلشم نکردم وقتی رفت...قلبم داشت از جا کنده می شد.امدم خونه در حال چت کلی گریه کردم.آهنگ ball and chain تو ذهنم بود.بعد یه خداحافظی ابلهانه راهمو کشیدمو رفتم...مثل همیشه بشکن زدم...با ball & chain تو ذهنم...اونم شروع کرد به بشکن زدن.خندیدم...رفتم...باید تو اون لحظه بغلش می کردم...باید گریه می کردم..مثل احمقا...نمی خواستم احمق باشم.حالا به نظر خودم احمقم...هه...چی می شد ما همسن بودیم..تو یه دبیرستان...چه بدونم...با هم دوست خفن بودیم...رفیق...ها؟چرا من باید قبل از این که بره ببینمش دقیقاً؟ دلم واسه اونم تنگ می شه. شدیداً خداس...دوست داشتم مثل اون هم باشم...هر چند حالا که نگا می کنم می بینم دوستی از قدیم واسه م نمونده...کسی که حداقل بتونم باهاش درست حسابی حرف بزنم..شاید فقط فراز.

یادته اون شب که همه خونه ی ما بودین؟عمو منوچهر و زنش هم بودن و اینا...من یه تلفن داشتم...آخ...تویک بود.دانشگاه قبول نشده.می ره سربازی...از همه ی بچه ها من فقط هنوز باهاش رابطه داشتم...اون شب گریه کردم.منوچهر می خوند من گریه می کردم...اگه بدونی...۶ تا ۱۰ صبح درس می خوند تا ۲ شب کار می کرد...اه نمی خوام حالا خاطره بگم...خیلی سختی کشید تو زندگیش.خیلی دوسش دارم...تو روحت خدا! یاد اونشب افتادم که واسه پوریا از تویک حرف می زدم..فکر کن!ساعت ۴ صبح از یکی واسه ش می گفتم که روحش هم خبر دار نبود! شاید اونشب ارس و پوریا اشکای منو دیده بودن...نمی دونم.فقط می دونم که از اونشب تا حالا هنوز با تویک حرف نزدم. بازم نمی دونم چرا.

دلم واسه خیلیا تنگ شده تو روز تولدم...واسه سیمین...واسه تو...شاپور...آیدا...واسه خیلیا...و دلم تنگ می شه واسه...خیلیای دیگه. و دلم خوشه به یه فستیوال راک که قراره اگه که بر گزار بشه!!!توش یه آهنگ..یه آهنگ فقط بخونم..هه!اینه! هدیه ی خدای ابلهمونه...نمی فهمه که ارزش های ما با اون فرق داره.داشتم با بهروز بحث می کردم.بازم ۴ صبح.حرفای بیربطم رو معمولا تو این ساعتا می زنم. مثل الان.می گفتم انقلاب خوشبختی نمی آره...هه هه!می گفتم سوسیالیسم خوشبختی نیست...واسه من خوشبختی اینه که کسی رو دوست داشته باشم که دوستم داشته باشه...یادم رفت بگم فقط کسایی دوستم داشته باشن که دوستشون دارم!خلاصه این جوریه...دغدغه ی من احمق آدمای احمقن.صدا بهونه س..موسیقی بهونه س...تولد...

از روز تولدم حالم به هم می خوره... از شروع کلاسا...از بهنام تنکابنی فقیه نصیری... از فستیوال...از وبلاگ...و مرسی که خوندی چرت و پرتامو... فکر کنم تنها کسی که از اول تا آخرش رو خوند خودتی.خیلیا رو احتمالاً جا انداختم که الان وقتی می رم تو رخت خواب یادم میاد و عذاب وجدان می گیرم...بیماریه دیگه...شاید ویرایش کردم ...


می رم شمع فوت کنم.هه!






پ ن :ویرایش کردم.در ۲:۱۵ بامداد نوزده شهریور. چیزی حذف نکردم.فقط اضافه کردم.

آپدیت نکرده ای.احتمالاً باز آفلاینم.work offline.تیکی کنارش نیست.ریفرش می کنم.در این فاصله احتمالاً آفلاینی که ندارم چک می کنم. فرندهای ارکاتم را وارسی می کنم... هه .عکسم را که قبلاً عوض کرده بودم  و عوض نمی شد عوض شده می بینم. نه مثل این که آپدیت نکرده ای... ریفرش می کنم. عکس قبلب بهتر بود.آپلود.اِ...پس اسمش کو...؟ تازه اَدش کرده بودم که؟ مگه اگه اون deny کنه نباید واسه من پیغام بیاد؟ نه..همون صفحه ی قبلی میاد...جدی جدی آپدیت نکردی مثل این که...اِ ! حتی scrap هام رو پاک کرده! راستی چرا deny رو انگلیسی نوشتم؟ یعنی همون انکار کردن...نادیده گرفتن...شاید فراموش کردن... چه بدونم... یعنی این که اشتباهاتت رو هی تکرار کنی. براش یهscrap دیگه می ذارم : ok . دوباره چک می کنم.نه ...  هنوز آپدیت نکردی...
 
آپدیت می کنم.

پسری با عینک دودی عبور کرد...





دست هایت را برای هر کاری که باز کنی
                              بغلت می کنم،

دست هایت را که می بندی
                            خوشحال می شوم،
     خیال آغوش بعدی
    می تواند خیلی قشنگ تر از آغوش اجباری چند لحظه پیش باشد...




دست هایت را برای هیچ کاری نمی خواهد باز کنی.

ـ اه...از ترافیک متنفرم!
ـ خب اونم از تو متنفره...
ـ اِ؟ نه بابا... اگه متنفر بود که هرجا من می رفتم نمیومد.
ـ بَه...پس معلومه هنوز دخترا رو نشناختی...

در واقع کل شب رو نمی خوابم...خیلی هم ساده س.بعضی وقتا فکر می کنم که خوابیدم.وقتی چشماشو بسته فکر می کنم الکی می گه.هنوز نخوابیده.می فهمه که یواش دستاشو ناز می کنم.فکر می کنم که خوابیده م.ولی همه ش بیدارم.نمی فهمه.می خوام این جوری دوست داشته باشم .جوری که نفهمه.اون وقتش هر موقع که فکر کرد ازم بدش می آد بگم که دوسش دارم.که لجش در بیاد.وقتی لجش در بیاد بیشتر دوسش دارم.اونوقت نمی خوام بفهمم که خوابه یا نه.پرده ی اتاق که طرف اونه آفتاب از پشت گوشاش می زنه تو صورتم. چیکار می تونم بکنم.چشماشو بوس می کنم. ابرو هاشو...می گه مممممممم...یعنی بیدار شده... خودمو به خواب می زنم. می خوام فکر کنه که خوابیدم. نمی خوام بدونه که دوسش دارم. منتظر می شم که دستامو ناز کنه. که مثلاً بیدارم کنه.غلت می زنه و پشت به من م خوابه...وای! چرا تو خوابم ...

تو اتاق تنهام بیدار می شم. فکر کنم خوابیده م... شایدم فکر می کنم که...

من به روی شانه هایم
تنها یک فرشته دارم

کار خوب نمی کنم
کار بد هم
تنها فکر می کنم
و او فکرهایم را می نویسد
تو را می نویسد.


وقتی از کنار هم رد می شویم
فرشته ام فرشته ی شانه ی چپت را
در آغوش می کشد
و فرشته ی شانه ی راستت گریه می کند...


هیچ وقت شانه هایت را بالا ننداز.






پ ن :روی ایده ای قدیمی ، برای گروه.

ده روز بیشتر تا تولدم نمونده




احساساتم  را باید تعدیل می کردم
سیاست رابطه هیچ وقت نباید فراموش شود
باید دنبال زبان مشترک گشت...

از تعدیل شده ی احساساتم اگر فرار می کنند
چه خوب که هیچ وقت ناب نیستم آن قدر که باید.

اگر احساساتم را به اشتراک زبان های احمقانه بکِشم
ترجمه ی (تعدیل شده ی) انگلیسی اش می شود :

             
               از دست می دهمت
               یعنی دلم برایت تنگ می شود...

درد و رنج با هم فرق می کنند
زنها درد می کشند
مردها رنج...

این گونه عشق نرینه گیم را زیر سؤال می برد...
نمی دانم با این درد و رنج چه کار کنم