توخالی
  
 
 
اردیبهشت 1391
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391

 

 


بی تفاوت از روی جنازه ی هومر رد شد. دست راستش تبر بود و با دست چپش یقه ی جنازه ی ابوسعید ابوالخیر را گرفته بود روی زمین می کشید. به سمتِ من می آمد که بیخودی لابلای این همه صدا فریاد می زدم: به خدا من شاعرم! به خدا من شاعرم! توی این جور فیلم ها وقتی دو تا قهرمان فیلم با هم روبرو می شوند همه چیز ساکت می شود... ببخشید، توی این جور کارتون ها. دخترک که خیلی سردش بود با صدای سرماخورده اش می گفت: آقا شعر شما را چاپ می کنم، خانم شعر شما را چاپ می کنم. وخیلی خیلی که سردش شد یکی از انتشاراتی هایش را آتش زد. در شعله اش من را دید که دیگر خدابیامرز نبودم. همدیگر را بغل کردیم و هیچ کس جنازه ام را نبـست به دُم اسبش کیلومترها روی زمین بکِشد.







 
دوشنبه 24 آبان ماه سال 1389
۱۸

 

 

مردن مثل پرواز است. 

در ژاپن مرده ها را آرایش می کنند و بعد خاک می کنند.  

( بالش های هتل بوی ضد عفونی می دهند 

و هیچ وقت بوی موهایت را نمی گیرند) 

 در هند مرده ها را می سوزانند 

و فکر کنم خاکستر جسد دختر گاندی بود 

که با هواپیما روی اقیانوس ریختند تا غذای ماهی ها شود. 

چون خودش این طور خواسته بود. 

( به دو دلیل به تو نیاز دارم: 

۱ـ بدون تو نمی توانم بچه دار شوم، می میرم.  

۲ـ بدون تو می میرم. )

در ایران همه چیز روال عادی و همیشگی خودش را طی می کند. 

در صف آدم ها و بارها می ایستی، 

یک آقا که به هیچ وجه شبیه عزراییل نیست پاسپورت و بلیطت را چک می کند، 

بار ها و وسایلت را زیر دستگاه می گذاری و 

دیگر نمی بینمت. 

روی شیشه ها کاغذ سفید چسبانده اند.

فرودگاه امام خمینی مثل سینما پردیس ملت شیشه ای است، 

و حتی اگر از تلویزیون ها فیلم خنده دار هم پخش کنند 

بعضی آدم ها با دستمال یا با دست هایشان اشک هایشان را پاک می کنند. 

روی شیشه ها کاغذ سفید چسبانده اند. 

نه هواپیما را می شود دید، 

نه ماهی ها را. 

 

 


 
پنجشنبه 18 شهریور ماه سال 1389
۱۷

  

هیچ چیز غم انگیزتر از زنی نیست که کیسه های پلاستیکی سنگینی در دست دارد و ماشین ها نمی گذارند از خیابان رد شود، 

یا پسر بچه ای که تفنگ بزرگی در دست دارد و لبخند نمی زند. 

یا تو   وقت هایی که دوستم داری و نمی خواهی بفهمم، 

یامن    وقت هایی که تو دوستم نداری و با خودم فکر می کنم دوستم داری و پنهان می کنی. 

 

زمین خسته شده بود از بس که این همه سال همه چیز را به سمت خودش می کشید،

و من تو را .

کیسه های سیب زمینی و  پیاز و خیار و گوجه فرنگی و برنج را از وسط جنگی خونین رد می کردم 

و حتمن مادر بودم. 

مادر بچه هایی که از تو نیستند. 

تو نمی توانی پدر خوبی باشی. 

 

 


 
جمعه 25 تیر ماه سال 1389
۱۶

 

 

همان جا مردی را می بینی که نشسته و از چشم هاش خون می آید. 

کس دیگری تنها ننشسته. 

می خندد و می گوید چیزی نیست... مادرزادی است... 

از تو می خواهد که بنشینی و کافه لاته ات را بخوری 

کافه لاته ی این جا از همه ی چیزهای دیگرش بهتر است و 

تازه اینترنت وایرلس مجانی هم دارد... 

برایت حرف می زند و تمام مدت از چشم هاش خون می آید.

خوش صحبت است و چندتا از موهایش سفید شده. 

قهوه ات که تمام می شود بلند می شوی که بروی 

می گوید چرا؟... 

جواب نمی دهی و می روی... 

از مردهایی که شکم دارند خوشت نمی آید. 

 

 


 
پنجشنبه 3 تیر ماه سال 1389
۱۵

 

 

شعبده باز از توی کلاه یک شاخه گل رز خیلی کوچک بیرون آورد 

کلاه را که از سرش برداشته بود چندتا گلبرگ لای موهاش مانده بود و 

چند شاخه گل رز خیلی کوچک هم روی زمین افتاده بود. 

 

دوستم نداری. 

این را که خودت هم گفته بودی.  

 


 
پنجشنبه 20 خرداد ماه سال 1389
۱۴

 

 

دیروز 

وقتی به بچه اژدهای کوچکم غذا می دادم 

دست هایم را خورد. 

دیروز یک سالش تمام شد.  

 

گناه داری 

وقتی با آوازم در آغوشت می کشم 

احساس خفگی داری... 

 

در سطل آشغال های بزرگ سر خیابان های اصلی 

هجده تا آدم دراز کشیده روی هم جا می شوند 

 

عقاب  

هر روز که به من غذا می دهد 

یواشکی کمی از حنجره ام را می جود 

 

یک زن قد بلند حامله می تواند رو به یک دستگاه خودپرداز بایستد تا بروند. 

در جوی خیابان ولیعصر چهار نفر درازکشیده کنار هم جا می شوند 

به شرط آنکه موش ها وقتی از رویشان رد شدند 

قلقلکشان که دادند 

خنده شان نگیرد. 

من هم چندتا برگه تبلیغاتی می کیرم دستم دراز می کنم طرف آدم ها ...

 

تو با قدم های تندت می آیی 

برگه ها را نگاه نمی کنی 

من را نگاه نمی کنی 

گناه داری 

وقت هایی که داری فکر می کنی کاش کسی به تو دل نداده بود 

آن قدر گرسنه می ماندی تا... 

 

 


 
جمعه 7 خرداد ماه سال 1389
۱۳

 

 

در راهروی بیمارستان نشسته باشی 

و فکر کنی چه قدر آدم ها زیبا هستند 

اشک می ریزند و رنگ بعضی هاشان پریده 

هوای بیرون سرد باشد 

و کاری از دست هیچ کس بر نیاید 

برای هوای سرد بیرون از بیمارستان... 

 

 

 


 
دوشنبه 3 خرداد ماه سال 1389
۱۲

 

مرد باید زشت باشد. 

 

 

صبح ها 

با صدای گوش خراش درخت ها بیدار می شوم 

با صدای نکره ی سبزه ها 

و خاک  

 

 

روز ها 

صدای گرفته ی نفس ماشین ها را می شنوم 

دلم برایشان می سوزد 

برای آسمان خراش های به فلک کشیده 

و چراغ های راهنما 

 

شب ها 

با بازوهای لاغرم در آغوشت می کشم 

با انگشتان بلند و باریکم نوازشت می کنم 

و با صدای مردانه ام 

 برایت لالایی می خوانم... 

 

 


 
دوشنبه 3 خرداد ماه سال 1389
۱۱

 

 

می خواستم خودم باشم. 

می خواستم تمام رقص هایت را یاد بگیرم .

تمام دست هایت را

و پاهایت. 

 

آن که گفت دوستت دارم 

تمام پل های پشت سرش را خراب کرد... 

شمال بود و به خودش که آمد 

تو دیگر آن جا نبودی 

به شمالش که برگشت تو دیگر آن جا نبودی...  

پل ها خراب شده بود و منتظر ماند 

شاید برای نجاتش یکی از رقص هایت را دراز کنی 

 

 


 
دوشنبه 30 فروردین ماه سال 1389
۱۰

 

 

 حوزه ی زبان خیلی خوب است 

در حوزه ی زبان می توانی کارهایی بکنی که در خواب هم نمی توانی

صلح را به چند قسمت مساوی تقسیم کنی 

یک کوچه را بکاری و میوه هاش را بدهی به آدم ها که برگردند 

بیایند بنشینند کنارت و قول بدهند که دیگر هیچ وقت نمی روند... 

قول ها را از سقف اتاقت آویزان کنی 

و هر شب خواب های خوب ببینی 

بغلت کنم 

بگذارم بیایی زیر رگ گردنم 

کنار خدایم دراز بکشی... 

آرام بخوابی 

 

 


 
دوشنبه 30 فروردین ماه سال 1389
۹

 

 

هنوز به اندازه ی کافی دیر نشده. همیشه دیرتر از دیگران راه می افتم. مادرم می گوید خیلی خونسرد است. یعنی در گرما دست هایم گرم است، و در سرما دست هایم دست هایت را سردتر می کند. تو این چیزها را نمی دانی. نه این که نچشیده باشی، چشیده ای. از ماشین که پیاده شدی تا دم در رسیدی و کلید را چرخاندی و پشت سرت بستی. مادرت برایت سوپ درست کرده. برف می بارید و روی پشت بام شیب دار خانه ی روبرویی کبوترها زیر کولر آبسال بیکاری پناه گرفته بودند. داشتم فکر می کردم شاید بتوانم مراقبت باشم.

 

 

 


 
جمعه 27 فروردین ماه سال 1389
۸

 

 

تمام شهر را بگیرم. 

اتوبان ها را ببندم. 

از شیخ فضل الله و یادگار یک ماشین هم رد نشود. 

بریزم توی محله تان و با چندتا تیر هوتیی همه را فراری بدهم. 

خانه تان را محاصره کنم. 

داد بکشم و توی خانه پخش شوم. 

مادرت را توی آشپزخانه زندانی کنم 

و پدرت حتی با دهان بسته هم اسم ات را فریاد بزند که فرار کنی.  

در اتاقت را باز نکنی. 

در اتاقت را نشکنم. 

همان جا بنشینم. 

هیچ وقت بیرون نیایی. 

همیشه کنار هم بمانیم. 

 

 

 


 
جمعه 27 فروردین ماه سال 1389
۷

 

 

راهت ندادند 

جفتی برایت پیدا نکرده بودند 

ولی تو غرق نمی شدی 

برای خودت یک حرف خیلی بزرگ داشتی... 

آب زمین را گرفته بود

و تو پاهایت را محکم به حرفت چسبانده بودی  

موج ها که کمی آرام می گرفت رویش می ایستادی 

 

 

 


 
جمعه 27 فروردین ماه سال 1389
۶

 

 

خوابم نمی برد. 

امید خودم را دیدم که از جلوی پنجره ی اتاقم رد شد 

شاید الآن توی کمد پنهان شده، 

شاید هم زیر تخت است... 

 

تو می آیی 

در اتاقم راباز می کنی 

چراغ را روشن می کنی و می گویی: 

هیچ امیدی نیست عزیزم

هیچ امیدی نیست...  

بخواب... 

 

 


 
پنجشنبه 26 فروردین ماه سال 1389
۵

 

 

توی دهانم یک پارچه ی سیاه بود. از همین ها که توی دالان سبز خیس کرده بودند گذاشته بودند توی دهان طرف که... هیچ چیز دیگری نبود. نه یک کافه که بنشینی توش سیگار بکشی، نه اصلن سیگار که بکشی، نه زمین که روش بنشینی، نه فضا که غوطه ور بشوی... حتی گرم هم نبود! ولی می ترسیدم پارچه را از دهانم بیرون بیاورم.  یک حسی بهم می گفت پارچه را که از دهانم بیاورم بیرون صندلی را می آورند، می گذارند زمین، دوستهام سیگار می کشند و من هنوز به منو نگاه هم نکرده ام.


 

 

 

 

پا نوشت:با خواندن این لینک نوشته شد. کلیک کنید


 
پنجشنبه 26 فروردین ماه سال 1389
۴

 

 

آفتاب مستقیم توی چشمهام می خورد. هشت و نیم صبح بود. داشتم تهران را وجب می کردم و دنبال آدم های زیبایی می گشتم که هشت و نیم شب توی خیابان هستند و حالا نبودند. مردی با کت و شلوار تنگش از کنارم دوید. یاد آن شبی افتادم که دیگر هیچ چیز حالیم نبود و توی گوشم که خواباندی مست تر شدم... توی دست هام... وجب هام... خیابان های تهران... اگر قرار است اینقدر زشت باشند چرا دیرتر سر کار نمی روند؟ چرا دیرتر مدرسه نمی روند؟ چرا دیرتر از خواب بلند نشده بودم؟ بلند که شدی برایت صبحانه درست کرده بودم. خواستم ببوسمت ولی باشد برای بعد. حالا شماره ات را توی گوشیم نگاه می کنم و یاد آن زنی می افتم که توی فیلم شوهرش مرده بود و لباسهاش را در می آورد می انداخت روی تخت بو کند.  عددها از گوشیم می ریزند بیرون، توی هوا پخش می شوند، از آغوشم فرار می کنند ولی بویشان را می شنوم. گوشی را که توی جیبم می گذارم به بوستان ششم خودم رسیده ام. بهار درخت ها را استثمار کرده. از خواب بیدارشان می کند و مجبورشان می کند شکوفه بدهند. آفتاب مستقیم توی چشمهاشان می خورد... من به شکوفه ها دست می زنم. خنده ام می گیرد. یاد آن شبی می افتم که توی گوشم خواباندی... روی چشم هام... کف پاهام... خیابان های تهران...  

 

 

 

 


 
یکشنبه 22 فروردین ماه سال 1389
۳

 

اگر به تو باشد می گویی آدم ها در خواب زیبا می شوند،  

 ولی من نه.  

آدم ها زیباترند وقتی در فکر فرو می روند

در فکر غرق می شوند و کسی نیست که نجاتشان بدهد 

صدایشان به هیچ کس نمی رسد

به تو هم نرسید 

پریدی توی فکرهام و بیرونم کشیدی، 

ولی آنقدر فکر خورده بودم که دیگر کاری از دست هیچ کس بر نمی آمد. 

گریه نکردی... 

نگاهم کردی. 

زیبا بودم. 

 

 

 

 


 
یکشنبه 22 فروردین ماه سال 1389
۲

 

کاش نام پرنده ی خیلی غمگینی ست 

که هر بار ماسک را از دهانش برمی دارد و می گوید:  متأسفم... 

وبه اتاق جراحی برمی گردد. 

اشتباه ها روی تخت ها دراز کشیده اند 

و هرچند تمام شده اند، 

 کسی را ندارند که جنازه شان را تحویل بگیرد.

هر شب به خوابمان می آیند 

و در حالی که از دهانشان خون می ریزد می گویند: 

                                              دفنمان کنید!    دفنمان کنید! 

 

صبح که از خواب بلند می شویم 

بالشمان از خون دهانشان خیس است... 

بی رنگ، 

بی بو، 

و شور...  

 

 


 
یکشنبه 22 فروردین ماه سال 1389
۱

 

سه تا روح داشتم. 

  

یکیشان پارک پرواز دنبالت می گشت. 

           نمی دانست آمده ای و رفته ای، 

           یا هنوز نرسیده ای،  

           یا اصلاً نمی آیی.

 یکیشان بغلت کرده بود و داشتی توی گوش اش از ترس هات می گفتی،

  و یکیشان جلوی تلویزیون خوابش برده بود... 

 

خودم داشتم تمرین می کردم چه طور از لای دیوارها رد شوم. 

از بالای خانه ها که رد می شدم به آدم های دیگر لبخند می زدم. 

با هم پایین را نگاه می کردیم و فکر می کردیم چه قدر همه چیز آنقدرها هم که فکر می کردیم مهم نبود... 

 

خدا صدایم می زد که برگردم، 

ولی من داشتم آن روحم را نگاه می کردم که پارک پرواز دنبالت می گشت...  

           نمی دانست آمده ای و رفته ای، 

           یا هنوز نرسیده ای،  

           یا اصلاً نمی آیی.

 شاید هم داری برای یک روح از ترس هات حرف می زنی... 

 

 

 

          


 
چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388

تنهایم، 

و خوب می دانم 

یک شهر فراموش شده 

الزامن یک شهر متروکه نیست... 

می تواند دوازده میلیون نفر جمعیت داشته باشد. 

 

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 170889


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها